تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز دوری تو فریاد کنم
وقت است که دست از این دهان بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز دوری تو فریاد کنم
وقت است که دست از این دهان بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم
بهار آمده اما حال زمین خوب نیست
زمین دیگر سرسبز وپر از گل وشکوفه نیست؛ زمین بهاری نیست
هوا این روزها غبار آلود وغمگین است
خدا هم دلش گرفته وبهار دلتنگی میکند
شما نیستین و روزگار ما همه این شکلی است
بهار و این همه دلتنگی!!!؟
نه...
شاید فرشتهای فصلها را به اشتباه
ورق زده باشد!
از کدامین غم بنویسم!از پرواز پاییزی مسعود!یااز زیارت از رضا به قضای سمیه
و یا از قلب به ناحق ایستاده آن مرد خوشقامت و رعنایم در اوج جوانی!
از این همه جور که دست غارتگر تقدیر که تا ابد ما را
از دیدن نور سیمای پر نورشان بی نعمت کرد!
از چه بگویم؛از درد فراق عزیزی که ناباورانه ومظلومانه ما را تا ابد
داغدار ندیدن چهره پاک و معصومش کرد!باشد که تا ابد برای یتیمی ات
برای معصومیتت زار زار گریه کنیم،آری تا هستیم چشمانمان خیس
وداع ناباورانه ات و دلهایمان دردمند و غمبار سفر بی بازگشتت!...
می دانستم؛که تو روزی وداعی مشکین فام داری!
گفتمت دیدار به قیامت...و همانجا از من خواهی پرسید؛
مگر وداع هم رنگ و بو دارد!؟در جوابت مسعودجان خواهم گفت:
چشمان سیاهت را ببند تا دوباره؛روز روشنم سیاه شود...
خون میچکد از دیده در این ماتم بی انتها
نفسی که من میکشم از داغتان!مرگ تدریجی است
داغ دل ما؛از درد فقدان خواهر و برادر گذشت غمنامه ما؛
حالا دیباچه تمام دردمندان عالم است!کاش در آن سپیده دم
که آغاز سفرت بود!تمام مسیر راهت را؛تو ای نوسفرم؛
با اشک و احساس و دعا بیمه میکردم...دیشب با غم سنگینت
خسته و بی رمق و ناامید به خواب رفتم دیدم که در خوابم؛در رثای وهم آلودت
برای غمدیدگان عالم مرثیه می سرایم؛رعنای من؛مسعود من؛
خدا پشت و پناه دستهای عاشقت!بر مزارت نشسته وبا اشک و تکرار و دعا
راه تو راه تر میکنم!چهره معصوم تو؛غمگسار فقدان نعمت بود!
حالا؛درد پرواز تو را ؛با کدامین مرهم درمان کنم؟
چنان بر سر مزارت گریه کردیم؛
با شعرهایم که از درد دسترنج به باد رفته عموی مظلومم
الهام گرفته اند،تا ابد الدهر گریه خواهم کرد
عموی مظلوم رنجدیده ام؛گاه برای جوانیشان گریه میکنم
گاه برای دسترنج برباد رفته تو!...هردو درد دارند
دلـم تنگ است!!!
بغض سنگینی گلویـم را میفشارد
و خیـال خالی شدن ندارد انگار!
مُـدام چنگ میزند گلویـم را
و بودنت را انتظار میکشد.
کاش دیروزی نبود
تا خاطـراتت در آن نقش نمیبست!
و کاش فردایی نباشـد
وقتی قـرار است
تــو در آن نباشی..!!!!
بهار و این همه دلتنگی!!!؟
نه...
شاید فرشتهای فصلها را به اشتباه
ورق زده باشد!
خوبان نظری بر من غمناک نکردند تا سینه ام از تیغ جفا چاک نکردند
تابستان ؛فصل ستاره چیدن از آسمان لاجوردی، فصل گرما و میوه پزان،از راه رسیده بود. خورشید به شدت تمام بر زمین می تابید, تا میوه های در ختان برسند وقابل استفاده شوند .
در روزهای اولین فصل گرما زوج جوانی که تازه ازدواج کرده بودند . وازنظر امکانات مالی بسیار ضعیف بودند ؛ با لطف وکرم خداوند صاحب فرزند پسری شدند . مرد خانواده از یک طرف خرسند از داشتن بچه؛ واز سویی دیگر دغدغۀ چگونه بزرگ کردن اورا داشت چرا که نه مال ومکنتی ونه شغل ودرآمدی ؛تنها دارایی او چند بز وگوسفند بود که تعدادشان کمتر از بیست رأس می شد. وبه خاطر آنها در این گرمای سوزان در زیر سیاه چادر زندگی میکرد. به هر حال در این ایام خداوند فرزند پسری را به آنها داده بود . زوج جوان شاد وخوشحال وسرمست از وجود پسرشان
در
ورق پاره های قلبم
از شمامی نویسم ازخودم از احساس پوچی که
هر لحظه مرا تا نبودن ها می برد
هوای حوصله ام ابری
است چشم دلم بارانی
و اشکم برای گریستن
یاد تان آتشی زده بر دلم
که تااستخوان ها می سوزاند ومیشکند
یادتان تمام وجودم را به یغما برده است
مگر می شود دوجوان را دوگل زیبا را در زیر خروارها خاک
مجسم کرد
گل باغ امیدم رفته از دست
غریبانه، شبی بار سفر بست
غمش زد آتشی بر قلب خسته
که تا روز ابد، دل را شکسته
همه آرام گرفتند وشب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نرفت
چشم من ویاد تو بود