html> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image سمیه رحیم زاده :: ♧♧♧ شـوار بـی شفــق ♧♧♧

♧♧♧ شـوار بـی شفــق ♧♧♧

♧♧♧ - زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری ♧♧♧ من هم از آن زلف دارم یادگاری بی قراری - ♧♧♧

♧♧♧ شـوار بـی شفــق ♧♧♧

♧♧♧ - زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری ♧♧♧ من هم از آن زلف دارم یادگاری بی قراری - ♧♧♧

آخرین مطالب

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سمیه رحیم زاده» ثبت شده است

بهار آمده اما حال زمین خوب نیست

زمین دیگر سرسبز وپر از گل وشکوفه نیست؛ زمین بهاری نیست

هوا این روزها غبار آلود وغمگین است

خدا هم دلش گرفته وبهار دلتنگی میکند

شما نیستین و روزگار ما همه این شکلی است

بهار و این همه دلتنگی!!!؟
نه...
شاید فرشته‌ای فصل‌ها را به اشتباه
ورق زده باشد!

۲۰ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۵۴
نبی رحیم زاده

از کدامین غم بنویسم!از پرواز پاییزی مسعود!یااز زیارت از رضا به قضای سمیه

و یا از قلب به ناحق ایستاده آن مرد خوشقامت و رعنایم در اوج جوانی!

از این همه جور که دست غارتگر تقدیر که تا ابد ما را

از دیدن نور سیمای پر نورشان بی نعمت کرد!

از چه بگویم؛از درد فراق عزیزی که ناباورانه ومظلومانه ما را تا ابد

داغدار ندیدن چهره پاک و معصومش کرد!باشد که تا ابد برای یتیمی ات

برای معصومیتت زار زار گریه کنیم،آری تا هستیم چشمانمان خیس

وداع ناباورانه ات و دلهایمان دردمند و غمبار سفر بی بازگشتت!...

می دانستم؛که تو روزی وداعی مشکین فام داری!


گفتمت دیدار به قیامت...و همانجا از من خواهی پرسید؛


مگر وداع هم رنگ و بو دارد!؟در جوابت مسعودجان خواهم گفت:


چشمان سیاهت را ببند تا دوباره؛روز روشنم سیاه شود...

خون میچکد از دیده در این ماتم بی انتها


نفسی که من میکشم از داغتان!مرگ تدریجی است


داغ دل ما؛از درد فقدان خواهر و برادر گذشت غمنامه ما؛


حالا دیباچه تمام دردمندان عالم است!کاش در آن سپیده دم

که آغاز سفرت بود!تمام مسیر راهت را؛تو ای نوسفرم؛


با اشک و احساس و دعا بیمه میکردم...دیشب با غم سنگینت


خسته و بی رمق و ناامید به خواب رفتم دیدم که در خوابم؛در رثای وهم آلودت


برای غمدیدگان عالم مرثیه می سرایم؛رعنای من؛مسعود من؛

خدا پشت و پناه دستهای عاشقت!بر مزارت نشسته وبا اشک و تکرار و دعا


راه تو راه تر میکنم!چهره معصوم تو؛غمگسار فقدان نعمت بود!

حالا؛درد پرواز تو را ؛با کدامین مرهم درمان کنم؟


چنان بر سر مزارت گریه کردیم؛


با شعرهایم که از درد دسترنج به باد رفته عموی مظلومم

الهام گرفته اند،تا ابد الدهر گریه خواهم کرد

عموی مظلوم رنجدیده ام؛گاه برای جوانیشان گریه میکنم

گاه برای دسترنج برباد رفته تو!...هردو درد دارند

 

۲۵ آذر ۰۰ ، ۱۳:۰۵
نبی رحیم زاده

دلـم تنگ است!!!
بغض سنگینی گلویـم را می‌فشارد
و خیـال خالی شدن ندارد انگار!
مُـدام چنگ میزند گلویـم را
و بودنت را انتظار می‌کشد.
کاش دیروزی نبود
تا خاطـراتت در آن نقش نمی‌بست!
و کاش فردایی نباشـد
وقتی قـرار است
تــو در آن نباشی..!!!!

۱۹ شهریور ۰۰ ، ۰۹:۱۶
نبی رحیم زاده

بهار و این همه دلتنگی!!!؟
نه...


شاید فرشته‌ای فصل‌ها را به اشتباه
ورق زده باشد!

۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۳۲
نبی رحیم زاده

خوبان نظری بر من غمناک نکردند           تا سینه ام از تیغ جفا چاک نکردند

تابستان ؛فصل ستاره چیدن از آسمان لاجوردی، فصل گرما و میوه پزان،از راه رسیده بود. خورشید  به شدت تمام بر زمین می تابید, تا میوه های در ختان  برسند وقابل استفاده شوند . 

در روزهای اولین  فصل گرما  زوج جوانی که تازه ازدواج کرده بودند . وازنظر امکانات مالی بسیار ضعیف بودند ؛ با لطف وکرم خداوند صاحب فرزند پسری شدند . مرد  خانواده از یک طرف خرسند از داشتن بچه؛ واز سویی دیگر دغدغۀ  چگونه بزرگ کردن اورا داشت چرا که نه مال ومکنتی ونه شغل ودرآمدی ؛تنها دارایی او چند بز وگوسفند بود که تعدادشان کمتر از بیست رأس می شد. وبه خاطر آنها در این گرمای سوزان در زیر سیاه چادر زندگی میکرد. به هر حال  در این ایام خداوند فرزند پسری را به آنها داده بود . زوج جوان شاد وخوشحال وسرمست از وجود پسرشان

۱۶ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۱۰
نبی رحیم زاده

در


ورق پاره های قلبم

 
از شمامی نویسم ازخودم از احساس پوچی که

هر لحظه مرا تا نبودن ها می برد


هوای حوصله ام ابری


است چشم دلم بارانی

 

و اشکم برای گریستن

 

یاد تان  آتشی زده بر دلم

 

که تااستخوان ها  می سوزاند ومیشکند

 

یادتان تمام وجودم را به یغما برده است

 

مگر می شود دوجوان را دوگل زیبا را در زیر خروارها خاک

 

مجسم کرد

۱۲ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۱۵
نبی رحیم زاده

گل باغ امیدم رفته از دست
غریبانه، شبی بار سفر بست


غمش زد آتشی بر قلب خسته
که تا روز ابد، دل را شکسته

۱۰ فروردين ۰۰ ، ۱۱:۵۸
نبی رحیم زاده

همه آرام گرفتند وشب از نیمه گذشت

آنچه در خواب نرفت

چشم من ویاد تو بود

۱۲ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۲۰
نبی رحیم زاده

قصدم سفری برای گلگشت نبود

برگشت از آرامش این دشت نبود

در فال خطوط کف دستانم کاش

تقدیر بلیت رفت و بی برگشت نبود

مسافرم در راه است.مسافر من دارد از کوی یار می آید

مسافر من از مشهد می آید.دیشب زنگ زد که در حرم امام رضا هستم گوشی را بطرف

ضریح گرفته ام با آقا صحبت کن حاجاتت را طلب نما.

بله مسافر من از زیارت می آید ؛از دیدار یار می آید . امام رضا ؛ جان آهویی را ضمانت کرد

مگر می شود که ضامن سلامتی سمیه نباشد.پس آسوده خاطر باشم که سمیه بسلامت بر می

گردد.

صبح روز یکشنبه 22مردادماه همان ماه نحس و شوم وبد یمن ؛درست یک روز قبل از

سالگرد سفر دائمی نعمت ساعت یک ربع به هشت گوشی تلفن به صدا در آمد؛با ناله تلفن

قلبم در سینه به تپش افتاد اضطراب ونگرانی بر وجودم مستولی گشت

لرزان ونگران به سمت گوشی رفتم آقای کریم باباییان یکی از همسفران سمیه در سفر

مشهد بود.با دیدن اسم کریم برصفحه ی گوشی وناله ی سوزناک گوشی ؛نای جواب دادن

نداشتم گوشی می نالید ومن مضطرب وحیران به آن نگاه می کردم.با دستانی لرزان با زبانی

الکن جواب دادم .کریم برای سمیه اتفاقی افتاده است؟کریم سمیه ....؟تصادف شده است

وهمگی سالم هستند.

باورنمی کردم ؛میدانستم که سمیه دچار مشکل شده است؛چرا که اگر نشده بود خود بمن

زنگ می زد ؛دربیشتر اتفاقات سمیه زنگ می زد وخبر میداد .اما این بار کسی دیگر از

تصادف سمیه خبر می‌دهد پس بی گمان برایش اتفاق تلخی افتاده است.لرزان وسرگردان وبا

عجله لباسم را پوشیدم به پسر عمه ام جناب فرهید رحیمی که قرار بود برای فاتحه یکی از

فامیلان باهم برویم زنگ زدم که من نمی توانم بیایم؛ علت را پرسید گفتم سمیه با همسر

وفرزندانش در بازگشت از زیارت امام رضا در نزدیکی بیستون دچار سانحه شده است .او

گفت که من هم می آیم. آماده شدم که همسرم قبل از من آماده شده بود؛او گفت که اگر سمیه

مجروح شده باشد فرزندانش نیاز به سرپرستی دارند من هم می آیم.دعا گویان وصدقه

دادن همراه با پسر عمه از خانه خارج شدیم .به کجا؟ از کدام راه؟به کرمانشاه؛همان راهی

که پنج سال پیش برای رسیدن به نعمت رفتم.همان راه طویل وشوم وپایان ناپذیر.هنوز کمتر

ازده کیلومتر از راه را نرفته بودیم که تمام بدنم را رعشه ولرزی کشنده فرا گرفت پایم حس

وتوانایی فشار پدال گاز را نداشت.به سرنشینان گفتم که سمیه از بین رفته است ؛گفتند بدبین

مباش

در بین راه به کریم زنگ زدم گفت برو بیمارستان طالقانی درست در جوار بیمارستان امام

علی همان بیمارستانی که نعمت از آنجا سفر کرد.پس باید همان مسیر را همان دلتنگی را

همان خاطرات تلخ را مرور می کردم در درب ورودی بیمارستان پسرعمه وخدیجه زودتر

پیاده شدند ماشین را جایی گذاشتم وآمدم پسر عمه با رنگ ورویی پریده به سراغم آمد

وگفت «انا لله وانا الیه راجعون»

نای ایستادن نداشتم ؛پاهایم توان رفتن به جلو را نداشتند تمام بدنم بی حس شد خدا را صدا

زدم ولی افسوس که خدا جواب نداد.

به داخل بیمارستان رفتم محمد مهدی پسر شش ساله اش روی تخت بیمارستان بود حالش بد

نبود بمحض دیدنم سلام کرد وگفت دایی محمد حسین کجاست ؟ گفتم خانه است گفت برگشتیم

از مامانم برام اجازه بگیر بریم روستا گفتم باشد گفت دایی قول دادی از مامانم اجازه

بگیر؛گفتم باشد اورا بوسیدم به سراغ بهار دختر شیرخواره اش رفتم روی تخت بیمارستان

بی حس وبی صدا افتاده بود وفقط نفس می کشید .شوهرش را در تختی دیگر یافتم که گریه

میکرد.

به بیرون بیمارستان رفتم خدا را دوباره فریاد زدم.

بله صبح ساعت پنج بعد از اینکه از قطارمشهد- ملایر؛ پیاده می شوند بدون استراحت براه

می افتند در شش کیلومتری بیستون شوهرش خوابش می برد وماشین را واژگون می نماید

سمیه در دم جان می دهد.

اما   اما

امام رضا ، سمیه زائر تو بود؛برای زیارت تو آمده بود ،به دیدار تو آمده بود،

چرا باید با همان خستگی راه بدون نوشیدن جرعه ی آبی با هزاران امید وآرزو از بین برود ؟

امام رضا سمیه در دوران طفولیت از مهر مادر ومحبت پدر محروم بود سمیه زجر کشیده

روزگار بود با قهر وغضب ومحرومیت بزرگ شد

سمیه با فقر ومحرومیت تمام با قهر وغضب وزجر با یتیمی بزرگ شد بدون انکه حتی یک

روز خوش در زندگی داشته باشد اینک معلمی دلسوز گردیده بود. ولی افسوس که چون

خواست در سایه درخت تلاشش بیاساید اجل امانش نداد

نعمت  ! سمیه بعداز تو بدنیا آمد پنج سال در فراقت بی قراری کرد اینک درست در روز

سالگرد ت به تو ملحق شد

نعمت! به استقبال سمیه بیا ؛برایش آب بیاور.آخر خسته است خیلی خسته ؛دو روز در قطار

(مشهد - ملایر) بوده است.

آمدنش را به پدر ومادرمان خبر بده.بگو سمیه آمده؛ نعمت تو دیگر تنها نیستی ؛سمیه هم

در کنارت است مواظبش باش آخر سمیه در فراق بچه هایش خیلی دل نازک است.

نعمت! سمیه بی قرار محمد مهدی وبهار می شود آخر خیلی دوستشان داشت .در کنارش

بنشین ودلداریش بده.

اما سمیــــــــــــه!

ای زائر امام رضا! برای رفتن خیلی زود بود.بدون خداحافظی گذاشتی ورفتی؛قرار بود

برگردی وباهم به مزار نعمت برویم گرچه به مزار نعمت رفتی ؛اما این رسم رفتن نبود.اصلاٌ

قرارمان این نبود.

سمیه ! درست است که در فراق نعمت بی قرار بودی وهنوز پیامهای با نام دلگیر در

پستهای وبلاگم دل سنگ را آب می نمایند

اما رفتن بدون خداحافظی قرارمان نبود.صبر می کردی تو که دو روز در قطار وخسته بودی

کمی استراحت می کردی تا ماهم حداقل باتو خداحافظی می کردیم .

خواهر دلگیرم سمیه جان چرا؟ چرا بی خداحافظی تو که هنوز به قول محمد مهدی (پسرت

)خیلی جوان بودی ؛تو که هزاران آرزو داشتی.

خواهرم؛ مادرم؛ رفیق ویاورم؛راز دار دلگیرم؛ بعد از تو دیگر آرزوهایم زمین خوردند بعد از

تو با پای خودم نعش مرا بردند.

سمیه! تو که رفتی بهار ومحمد مهدی را به کی سپردی؟ توحتی برای یک لحظه از آنها جدا

نمی شدی.زمانی که محمد مهدیت را با خود به گدمه بردم چندین بار زنگ زدی وتازه بارها

به صنوبر زنگ زدی واحوالش را پرسیدی اما اینک چه شده است که از فرزندانت سراغی

نمی گیری؟تو بهترین مادر دنیا بودی وبهترین مادر دنیا فرزندانش را بی خداحافظی رها نمی

کند.هیچ میدانی که محمد مهدی سخت بی قرارت است وغم فراقت این کودک معصوم را نزار

وعصبی کرده است؟ امروز بر مزارت گریه می کرد سنگ سیاه وسخت مزارت را با اشک

چشمانش که از حسرت دیدار مادر چون سیل جاری بودبا التهاب قلب کودکانه اش شستشو

میداد .

۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۴۶
نبی رحیم زاده